تبليغاتX
castelan of die

castelan of die



بي آن که در جستجوي قافيه باشم


و بي آن که حتي در جستجوي واژه ها باشم


در اين شب ها که گويند عزيزترين شب هاي خداست


مي خواهم از تو بگويم


از تو که عاشقانه دوستت دارم و مي دانم که دوستم داري


با ساده ترين کلمات


همراه با همين اشکي که دارد مي غلتد و فرو مي افتد


مي خواهم بگويم دوستت دارم


امشب نه مي خواهم برايت از آسمان خورشيد بياورم


نه مي خواهم ستاره ها را برايت بچينم


و نه مي خواهم به شهر آرزوها و رؤياها بروم


فقط ساده و با صداقت


همراه با شاهدي صادق


از اعماق جاني سوخته


با چشماني باراني


مي خواهم بگويم دوستت دارم


و مي خواهم بگويم اين نه سخني است که تنها بر زبان آيد


من تقدس عشقت را


بر کرامت وجودم نشانده ام


و اگر سراسر وجودم زبان باشد


يکسره خواهد گفت:


دوستت دارم

+نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت20:8توسط حامد | |

بی مقدمه اومدم .............

ممنون که منو تحمل می کنین.....

تقدیم به همه  که  وب نوشته منو می خونین...

اين شعر را براي تو ميگويم

در يك غروب تشنه تابستان
در نيمه هاي اين ره شوم آغاز
در كهنه گور اين غم بي پايان
اين آخرين ترانه لالاييست
در پاي گاهواره خواب تو
باشد كه بانگ وحشي اين فرياد
پيچد در آسمان شباب تو
بگذار سايه من سرگردان
از سايه تو دور و جدا باشد
روزي به هم رسيم كه گر باشد
كس بين ما نه غير خدا باشد
من تكيه داده ام به دري تاريك
پيشاني فشرده ز دردم را
ميسايم از اميد بر اين در باز
انگشتهاي نازك و سردم را
آن داغ ننگ خورده كه مي خنديد
بر طعنه هاي بيهده ‚ من بودم
گفتم كه بانگ هستي خود باشم
اما دريغ و درد كه زن بودم
چشمان بيگناه تو چون لغزد
بر اين كتاب در هم بي آغاز
عصيان ريشه دار زمانها را
بيني شكفته در دل هر آواز
اينجا ستاره ها همه خاموشند
اينجا فرشته ها همه گريانند
اينجا شكوفه هاي گل مريم
بيقدرتر ز خار بيابانند
اينجا نشسته بر سر هر راهي
ديو دروغ و ننگ و ريا كاري
در آسمان تيره نمي بينم
نوري ز صبح روشن بيداري
بگذار تا دوباره شد لبريز
چشمان من ز دانه شبنمها
رفتم ز خود كه پرده بر اندازم
از چهر پاك حضرت مريم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامي
در سينه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله خشم من
دردا ‚ فضاي تيره زندانست
من تكيه داده ام به دري تاريك
پيشاني فشرده ز دردم را
مي سايم از اميد بر اين در باز
انگشتهاي نازك و سردم را
با اين گروه زاهد ظاهر ساز
دانم كه اين جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلك شيرينم
ديريست كاشيانه شيطانست
روزي رسد كه چشم تو با حسرت
لغزد بر اين ترانه درد آلود
جويي مرا درون سخنهايم
گويي به خود كه مادر من او بود

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت16:49توسط حامد | |

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم ....

                                 چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ......

             چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم .....

                                  زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ..

                      چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

لعنت به عشق و عاشقی

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت12:23توسط حامد | |

درکلاس محبت پشت نیمکت های صمیمیت درس عشق ودوستی ویکی شدن راآغازکردیم
حال به آخرین درسش رسیدیم درسیکه خوبست توهم آن رابدانی
عشق بایدورزیدبه همسفرزندگی وبایدماندگاربوددرقلب یاران
پس ای دوست! ای مهربان! ای همسفر! همیشه به یادتوخواهم بودوهیچ گاه تورافراموش نخواهم کرد             

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت12:13توسط حامد | |

روز دو گنجشک یکی آقا و یکی خانم در کنار هم زندگی می کردند و یه روز گنجشک آقا به گنجشک خانم از روی محبت گفت:23.gifilove you23.gif

گنجشک خانم در جواب گفت:22.gifi dont love you22.gif

خلاصه این بنده خدا هی ناز می کشید و می گفت23.gif23.gifilove you

و اون یکی هم می گفت:i dont love you- i hate you

خلاصه گنجشک آقا گفت از چه8.gif ترفندی استفاده کنم 8.gifکه جواب بده ؟؟

گفت آهای خانم !!فکر نکن به ما رخ نشون نمیدی من گنجشک الکیی هستم ها!!!

http://foto.ir/Photos/Gallery/13205.jpg

من گنجشکی هستم که اگه بخوام می تونم با نوکم تاج و تخت  حضرت سلیمان را بردارم و از این ور بذارم اونور

تا این را گفت روایت میگه12.gif(فضحک سلیمان من کلامه)12.gifحضرت سلیمان (16.gifعلی نبینا و آله و علیه السلم)ا16.gifاز کلام گنجشک خنده اش گرفت12.gif و دستور داد این دو را بیارن پیش حضرت و اومدند

8.gifحضرت رو به گنجشک آقا گفت ببینم تو بودی می گفتی که تاج و تخت ما را بر می داری و می ذاری اونور؟؟؟8.gif

2.gifگنجشک آقا گفت:آقاجان بابا من یک غلوی اومدم شما بیا  و آقاییت را ثابت کن و ما را ضایع نکن2.gif

8.gifحضرت فرمودند باشه حالا بگو ببینم چیه جریان؟؟7.gif

گفت والله این زنمه از امروز صبح هر چی بهش میگم جواب میده:i dont love you

از حضرت خواست تا وساطت کنه و این را حل و فصل کنه

حضرت به گنجشک خانم فرمودند: ببینم این که مرده خوبیه چرا بهش رخ نشون نمیدی؟؟

3.gifگنجشک خانم گریه کرد و گفت :آقا جان این دروغ میگه!!3.gif

3.gifاین هم من را دوست داره و هم یک گنجشک دیگه را3.gif

؟از شما که پیغمبری می پرسم:یک دل و دو محبت میشه؟

تا این را گفت(فاثر کلام العصفور فی قلب السلیمان)

کلام خانم گنجشکه تو قلب سلیمان تاثیر کرد و

3.gif(بکی سلیمان اربعین صباحا)3.gifحضرت چهل روز گریه کرد و گوشه گرفت و تاج و تخت را ول کرد و رفت تو بیابان

3.gifو بلند میگفت:3.gifخدایا گنجشکی به خاطر اینکه عاشقش در دلش محبتی غیر از محبت معشوق دارد به او اعتنا نمی کند
حال من از تو چگونه انتظار محبت داشته باشم در حالی که خود تو می دانی هزاران محبت دیگر در دل من است3.gif

پس محبت غیر خودت را از دلم بیرون کن

حالاااااااااااااااااااااااااا

آی آقا

آی خانم

جوان

چطور میگی خدا جون i love you در حالی که خودت می دونی غیر خدا چند میلیون محبت در دلت هست است؟؟

اگه می بینی که خیلی درها یه وقتایی بسته میشه

اگه یه وقتایی دیدی محبتت به خدا کم شده

بدون تقصیر خودته

دارم دلی و دارد هر گوشه اش هوایی

چون خرقه گدایان هر گوشه اش زجایی

خودشون گفتند دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

از خودت می پرسم دلی که بر خلاف میل معشوق واقعی(خدا )محبت یک معشوق مجازی(boy friendیاgirl friend )باشه  آیا باز هم باید منتظر محبت معشوق واقعی بود؟؟

فقط اینقدر بگم که خدا را با این عیار ها نباید سنجی

ای از اون روزی که خدا بگه:i dont love you(اخصئوا) برو گمشو


http://i31.tinypic.com/orpc91.jpg

+نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت9:23توسط حامد | |

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جر  و بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آن  ها زیاد شد و از هم جدا شدند.

 

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:  «من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکر  کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

 

برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

 

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:  «در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

 

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:  «من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

 

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:  «نه، چیزی لازم ندارم.»

 

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کار  نبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

 

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:  «مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

 

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر  کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

 

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

 

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

 

نجار گفت:  «دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آن  ها را بسازم.»

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت10:46توسط حامد | |



روز اول قبر..


چشم شیشه ای من


نفس های ممتد 



                      کفنی آمیخته با درد



شب اول قبر...


فصل سرد یک کابوس


خاموش شدن در خود


 

                            در دل تاریک گور



شب اول قبر ...


زیرخاک مرطوب


بغض یک مرد


                      شب پر از سکوت

ساعت ا ول قبر


رنج درونی من


روزهای بی رویا

                      ساعتی اندوهبار

شب اول قبر


بوی مرده ای در گور


نعش مرده ای بی سر

                              بوی خاطره ای بد بوی

هر لحظه کابوس...


هر ثانیه درد ...


ساعت تردید

                  تردید میان ماندن و رفتن . .....!!   

 

.من مردم.....


+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت8:46توسط حامد | |

اینو واسه خاطر تولو مادرم میزارم

 

تولدش مبارک

 

 

دخترك نزد مادرآمد و برگه اي به اوداد كه در آن چنين نوشته بود:

 


جمع كردن اسباب بازي هايم...................1000تومان
تميز كردن اتاقم..................................1000 تومان
مرتب كردن تختخوابم..........................1000 تومان
نگهداري از برادر كوچكترم....................500 تومان
چيدن ميزغذا......................................1000تومان
كمك براي گردگيري خانه.......................500 تومان
جمع كل...........................................6000 تومان

 


مادر برگه را با دقت خواند، سپس زيرآن نوشت:

 


نه ماه نگهداري از تودر بدنم....................مجاني
نگهداري از تو بعد از تولد......................مجاني
خواندن لالايي براي تو...........................مجاني
غذا دادن به تو......................................مجاني
پرستاري ازتودرزمان بيماري..................مجاني
بردن و آوردن تو از مدرسه.....................مجاني

 

و برگه را به دختر برگرداند.دختر برگه را خواند، كمي فكر كرد و زيرآن با مداد قرمز نوشت:

 

تسویه شد

+نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت13:9توسط حامد | |

بازم یه شعر که من خیلی باهاش حال می کنم از فروغ می ذارم

 

از پیش من برو که دل آزارم
ناپایدار و سست و گنه کارم
در کنج سینه یک دل دیوانه
در کنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پک و دامن من ناپک
من شاهدم به خلوت بیگناه
تو از شراب بوسه من مستی
من سرخوش از شرابم و پیمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقیم به محفل سرمستان
تا کی ز درد عشق سخن گویی
گر بوسه خواهی از لب من بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابیده بی خبر به لجن زاری
باران رحمتی است که می بارد
بر سنگلاخ قلب گنهکاری
من ظلمت و تباهی جاویدم
تو آفتاب روشن امیدی
بر جانم ای فروغ سعادتبخش
دیر است این زمان که تو تابیدی
دیر آمدم و دامنم از کف رفت
دیر آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامی

 

افسردم و چو شمع تبه گشتم

 

Sad song


 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت17:15توسط حامد | |

پارمیدا پشت در ایستاده بود . با خودم فکر کردم این بهترین موقعیت است برای نشان دادن او به مادرم ، دیگه طاقتم تمام شده بود و دوست داشتم هر چه زودتر پارمیدا رو ماله خود کنم و برای این کار رضایت مادرم شرط اول بود . مطمئن بودم وقتی مادرم زیبایی افسانه ای و صورت مینیاتوری پارمیدا رو ببینه ، بدون هیچ مخالفتی تن به این ازدواج میدهد ، ولی ... ولی اگه مادرم از خانواده پارمیدا ازم سوال میکرد چه جوابی میتونستم بهش بدم ، من اصلا با خانواده او آشنایی نداشتم و تا حالا سوالی در این مورد از ش نپرسیده بودم .

 

پارمیدا : آقا مهیار حالتون خوبه ، چرا اینجوری به من زل زدید ؟

 

- : ببخشید ، زیبایی شما منو محصور خودش کرده بود ، باور کنید نمیتونم به این همه زیبایی زل نزنم و راحت از کنارش بگذرم .

 

پارمیدا لبخندی زد و گفت : شما نسبت به من لطف دارید ، خودتون هم خیلی زیبا هستید .

 

از خجالت قرمز شده بودم . پارمیدا به من گفته بود زیبا هستم ، پس حتما صورت زیبایی داشتم ، هرچند که خیلی ها نظری بر خلاف نظر پارمیدا داشتند . ولی نظر بقیه که برای من مهم نیستند . برای من فقط پارمیدا مهم هست و نظر او .

 

- : ببخشید پارمیدا خانم ، میشه از تون یه خواهشی بکنم .

 

پارمیدا با مهربانی گفت : بله ، بفرمایید .

 

- : من . من راستش ، من میخواستم ازتون خواستگاری کنم .

 

از شدت استرس و خجالت قرمز شده بودم و بدنم از عرق پوشیده شده بود . نمیدونستم جواب پارمیدا به این خواستگاریه بی مقدمه و سریع من چیه ؟

 

پارمیدا لبخند دیگری زد و گفت : همینجا دم در خونه تون .

 

با دستپاچگی گفتم : خب مگه اشکالی داره ؟

 

پارمیدا : نه ، هیچ اشکالی نداره .

 

- : حالا میشه یه خواهش دیگه ازتون بکنم .

 

پارمیدا : بفرمایید .

 

- : میخواستم از شما دعوت کنم با من به خونه بیاین تا شما رو به مادرم نشون بدم .

 

پارمیدا : من آماده ام .

 

استرسم دو چندان شده بود ، حالا همه چی به نظر مادرم بستگی داشت ، من میدوستنم پارمیدا با این ازدواج موافقه . این رو از حرفها و حرکاتش به راحتی میشد فهمید ، پارمیدا دلبسته من شده بود ، ولی چرا من ؟ مگر من چه چیز جذابی برای او داشتم .

 

نه نه حالا وقت این پرسشها نبود ، حالا بهترین موقعیت برای نشان دادن او به مادرم بود . در خونه رو باز کردم و همراه پارمیدا وارد شدم . از پارمیدا خواستم در حیاط منتظر باشد تا من مادرم رو برای این کار آماده کنم .

 

به آشپزخانه رفتم ، جایی که مادرم مشغول آشپزی بود . سلام کردم و گوشه ای ایستادم . نمیدونستم باید چی به مادرم بگویم ، نیدونستم اصلا چه طوری باید پارمیدا رو به او معرفی کنم .

 

لحظه ای ساکت ایستادم و به مادرم که داشت چیزهایی رو درون قابلمه هم میزد خیره شدم تا انکه صدای اعتراض او بلند شد : چیه . چرا اینجا واستادی ، چرا اینجوری به من زل زدی ؟

 

به خودم آمدم و گفتم : هیچی ، فقط داشتم نگاهتون میکردم .

 

مادرم : وا .. مگه تا حالا منو ندیده بودی ؟

 

- : چرا . ولی ... ولی ....

 

مادرم : ولی چی ؟

 

- : راستش چطوری بگم ، میخواستم موضوع مهمی رو با شما مطرح کنم .

 

مادرم با کنجکاوی گفت : چه موضوعی ؟

 

بالاخره بعد از کلی جون کندن گفتم : موضوع ازدواج ... مادر من . مادر من عاشق شدم . عاشق یکی از دخترهای دانشگاه .

 

مادرم با چشمانی متحیر به من خیره شده بود : عاشق شدی . اونم عاشق یکی از دخترهای دانشگات .

 

سرم رو به زیر انداختم و گفتم : آره .

 

مادرم : تو غلط کردی ، مگه دختر قحطه که عاشق اون دخترهای قرتی شدی ، اگه قصد ازدواج داری خودم یه دختر خوب و مومن که تاحالا آفتاب مهتاب ندیده برات پیدا میکنم تا نوکریتو بکنه ، نه اینکه مجبور باشی فقط برای خرج لوازم آرایشی زنت یکماه سگ دو بزنی .

 

- : ولی من از اون دخترها نمیخوام ، من زنی نمیخوام که تا یه مرد میبینه مثل موش بدوی بره توی سوراخش ، من زنی میخوام که توی اجتماع بوده باشه ، زنی که وقتی در کنارش راه میرم ، آتش حسادت رو توی چشمان ههمه کسانی که ما نگاه میکنن ببینم . زن امروزی ، نه زنیکه امل و عقب افتاده باشه .

 

مادرم از عصبانیت داشت میلرزید و ناگهان فریاد کشید : باشه برو از اون زنها بگیر ، زنهایی که معلوم نیست چند دست تا حالا بین نامحرمها گشتن ، ولی یادت باشه دیگه حق نداری پاتو توی خونه من بذاری ، چون من عروس هرزه نمیخوام .

 

با عصبانیت سر مادرم فریاد کشیدم : ولی پارمیدا اون طوری نیست ، پارمیدا پاکه ، تو نگاهش یه معصومیت عجیبی نهفته ست که تو چشمهای هیچ دختری ندیدم ، حتی اونایی که چادرشونو تا بالای دماغشون بالا میکشن .

 

مادرم : پارمیدا دیگه کیه ؟

 

- : پارمیدا عشق اول و آخر منه ، عشق ابدیه منه ، پارمیدا بهترین دختر دنیاست ، پاکترین و معصوم ترین دختر دنیاست ، زیباترین و قشنگترین دختر دنیاست . مادر اگه شما پارمیدا رو ببینی مطمئنم شیفته قشنگیش میشی ، شیفته نگاه پاک و معصومش ، نگاه پارمیدا مثل نگاه بچه اهو ها مظلومانه ست ، به قدری مظلومانه که ناخوداگاه دل ادم براش میسوزه .

 

مادرم که کمی ملایمتر شده بود گفت : خب حالا این دختره کی هست ، اصلا کجا زندگی میکنه ؟

 

با خوشحالی گفتم : اصلا اجازه بدید بهتون نشونش بدم ، پارمیدا الان اینجاست توی حیاط .

 

مادرم با تعجب فریاد کشید : اینجا . توی خونه من .

 

- : آره .

 

مادرم : تو با چه اجازه ای اونو راه دادی بیاد تو ، فکر نکردی در و همسایه برامون حرف در بیارن .

 

- : نه . مواظب بودم کسی ما رو نبینه ... حالا اجازه میدید بیارمش تو .

 

مادرم با اکره گفت : صداش کن بیاد تو .

 

با خوشحالی به حیاط رفتم . پارمیدا کنار باغچه کوچک حیاطمون ایستده بود و به شمعدونیهای آن نگاه میکرد . از پشت سر آهسته کنارش رفتم و در گوشش ملایم گفتم : مادرم رو راضی کردم . بهتره بریم تو .

 

پارمیدا با خنده گفت : تو فوق العاده ای مهیار جان . اجازه بده ببوسمت .

 

با خنده ای آکنده از شرمساری گفتم : حالا نه ، این کار باشه برای بعد .

 

دست نرم وظریف پارمیدا رو که چون حریر نرم و لطیف بود رو در دست گرفتم و همراهش وارد خونه شدم و اونو به آشپزخونه بردم و با صدای بلند خطاب به مادرم گفتم : و این شاهزاده رویاهایم ، زیباترین مخلوق خدا ، پارمیدای عزیزم .

 

مادرم برگشت و به من نگاه کرد . چشمانش از تعجب گرد شده بود .

 

- : میدونستم از خوشگلیه بی حد و حصرش تعجب میکنید .

 

مادرم : اما تو ...

 

- : اما چی ؟

 

مادرم : اما تو که تنهایی ، پس کو اون دختری که تعریفشو میکردی ؟

 

برگشتم با تعجب به پارمیدا که اون هم با تعجب به من زل زده بود ، زل زدم .

 

-: یعنی چی ... مگه ممکنه ؟

 

پارمیدا : این محاله ، من اینجام ، کنار مهیار ، نگاه کنید دستم در دست مهیاره .

 

-: آره پارمیدا راست میگه ، اون اینجاست کنار من .

 

مادرم فقط به من نگاه میکرد ، از تعجب نزدیک بود فریاد بکشد .

 

مادرم : نه ، تو تنهایی هیچ کس کنارت نیست .

 

-: ولی مادر شما اشتباه میکنید ، مگه میشه شما پارمیدا رو نبینید ، اون اینجاست کنار من . پارمیدا لطفا با مادرم سلام کن .

 

پارمیدا سلام کرد که مادرم فریاد کشید : تو دیوانه شدی ، هیچ کس همراه تو نیست ، تو تنهایی تنهای تنها .

 

مادرم این رو گفت از آشپزخونه به بیرون دوید . فریاد کشیدم : دروغ میگی دروووغ ، من تنها نیستم ، شما دروغ میگی چون دوست نداری پارمیدا رو ببینی . تو ...

 

------

 

بیمارستان روانی ...

 

بهزاد با عجله وارد بیمارستان شد و پیش مادر مهیار رفت .

 

بهزاد با نگرانی : سلام ... به من بگید چه اتفاقی برای مهیار افتاده .

 

مادر مهیار اشکهایش رو با گوشه چادرش پاک کرد و گفت : نمیدونم .. به خدا نمیدونم ، ظهر وقتی اومد خونه به من گفت میخواد ازدواج کنه ، گفت عاشق یکی از دخترهای دانشگاه شده و میخواد با اون ازدواج کنه . به من گفت اون الان تو حیاطه . من هم بهش گفتم بیارش تو تا ببینمش ، اما وقتی برگشت تنها بود تنهای تنها ، اما میگفت اون دختره همراهشه ، گفت الان دستش تو دستمه ، از دختره خواست با من سلام کنه ، اما باور کن هیچ کس همراهش نبود . اون تنها بود ، وقتی هم این رو بهش گفتم ، داد و فریاد راه انداخت ، این قدر داد کشید که همه همسایه ها به خونه ما ریختن و دست و پاشو گرفتن و آوردنش اینجا . الان هم بستری شده و دکترها دارن باهاش صحبت میکنن ، الان سه ساعته که من اینجام ، نمیدونم این دکترها کی میخوان بیان بیرون ؟

 

نیم ساعت بعد دکتر روانپزشک از اتاقی که مهیار درآن بستری شده بود بیرون آمد ، بهزاد و مادر مهیار با عجله خودشونو به دکتر رسوندند .

 

مادر مهیار : آقای دکتر بگید چه بلایی سر پسرم اومده .

 

دکتر عینکشو از چشم برداشت و نگاهی به بهزاد و مادر مهیار انداخت و گفت : متاسفانه باید بگم پسر شما به بیماری اسکیزوفرنی دچار هستند ، و اون دختری خانمی که مدام حرفشو میزنن ، توهمی بیش نیست ، متاسفانه پسر شما عاشق یک توهم شده ، عاشق کسی که اصلا وجود خارجی نداره و فقط در ذهن پسرتون زندگی میکنه .

 

دکتر این رو گفت و از آنجا دور شد .

 

بهزاد و مادر مهیار به پشت شیشه اتاق مهیار آمدند و از آنجا به او نگاه کردند .

 

--------

 

در باز شد و پارمیدا وارد شد ، باهاش سلام کرد ، با مهربونی جواب سلاممو داد و اومد روی صندلی کنار تختم نشست .

 

-: چرا اینقدر دیر اومدی ، خیلی وقته منتظرتم .

 

پارمیدا : نمیخواستم وقتی دکترا کنارتن مزاحمت بشم ، خب دکترها چی میگفتن .

 

بغضم رو به سختی فرو دادم و گفتم : اونا میگن من مریضم . میگن اسکیزوفرنی دارم ، میگن تو .. میگن تو فقط یک توهمی ، میگن تو وجود خارجی نداری ، اما من باور نکردم ، اونا همه به من حسودیشون میشه ، چون تو رو دارم ، اونا به من حسودی میکنن چون میخوام با تو ازدواج کنم ، اما هیچ کس نمیتونه تو رو از من بگیره ، تو ماله منی ، و تا ابد خواهی بود .

 

پارمیدا با دستهای بلند و کشیده اش اشکهایم رو که تا روی گونه پایین اومده بودند ، پاک کرد و گفت : من بهت قول میدم تا ابد کنارت باشم ، تو چه خوب چه بد ، چه مریض چه سالم ، عشق من هستی ، و من هیچ وقت تنهات نمیذارم ، من همیشه کنارت خواهم ماند ، همیشه همیشه

 

-: ممنون پارمیدا ....

 

پارمیدا خندید ، فضای اتاق از خنده او پر شد ، انگار دنیا هم به من خندید و چه خوشبختی ای از این بیشتر .

 

--------

 

بهزاد و مادر مهیار که از پشت شیشه نظاره گر مهیار بودند ، میدیند که او دارد با خودش حرف میزند ، روی صندلی هیچ کس نشسته بود .

 
 
 
 
 
 
 

- - - - - - - - - - -

 

خب این هم از سومین و آخرین قسمت از داستان ذهن زیبا .

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت8:36توسط حامد | |