درکلاس محبت پشت نیمکت های صمیمیت درس عشق ودوستی ویکی شدن راآغازکردیم
حال به آخرین درسش رسیدیم درسیکه خوبست توهم آن رابدانی
عشق بایدورزیدبه همسفرزندگی وبایدماندگاربوددرقلب یاران
پس ای دوست! ای مهربان! ای همسفر! همیشه به یادتوخواهم بودوهیچ گاه تورافراموش نخواهم کرد باتشکر
شیطونک
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 19:8 توسط حامد تنهای خالی
|
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را
با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
می شست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بال های نازک زیبای خسته را
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 21:32 توسط حامد تنهای خالی
|
دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است
فصلها بي معني، آسمان بي رنگ است
سلام به همه دوستان من برگشتم
امیدوارم سال رو با خوبی و خوشی آغاز کنید
عیدتون مبارک 
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 18:25 توسط حامد تنهای خالی
|
هر کسی عشق رو یه جوری تفسیر می کنه و به یه رنگی می بینه
بعضیها می گن دروغه
و بغضیها می گن عشق به آدم زندگی می بخشه
و اما من می گم تا آدم تجربه نکنه نمی تونه بگه که عشق چیه
منم قبلا باور نداشتم
ولی الان می دونم که این احساس چیه
چقدر زیبا و شیرین هستش
البته خیلی وقتها همراه با تلخی و درد
ولی بستگی به تحمل و صبر آدم و اینکه چجوری و چقدر
عاشق باشه داره
نظر شما چیه؟
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 11:59 توسط حامد تنهای خالی
|
سلام
این شعر رو از فروغ فرخ زاده که من خیلی باهاش حال می کنم
صدا,صدا,صدا,تنهاصداست که می ماند
در آنجا بر فراز قله كوه
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم كه در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن
به سوي ابرهاي تيره پر زد
نگاه روشن اميدوارم
ز دل فرياد كردم كاي خداوند
من او را دوست دارم دوست دارم
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبار آلوده و بي تاب كوبيد
در زرين قصر آسمان را
ملائك با هزاران دست كوچك
كلون سخت سنگين را كشيدند
ز طوفان صداي بي شكيبم
به خود لرزيده در ابري خزيدند
ستونها همچو ماران پيچ در پيچ
درختان در مه سبزي شناور
صدايم پيكرش را شستوش داد
ز خاك ره درون حوض كوثر
خدا در خواب رويا بار خود بود
بزير پلكها پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش
ولي آن پلكهاي نقره آلود
دريغا تا سحر گه بسته بودند
سبك چون گوش ماهي هاي ساحل
به روي ديده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نوميدانه برخاست
كه عاصي گردد و بر وي بتازد
صدا مي خواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد
صدا فرياد مي زد از سر درد
بهم كي ريزد اين خواب طلايي
من اينجا تشنه يك جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدايي
مگر چندان تواند اوج گيرد
صدايي دردمند و محنت آلود
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از صدا ديگر تهي بود
ولي اينجا به سوي آسمانهاست
هنوز اين ديده اميدوارم
خدايا صدا را ميشناسي
من او را دوست دارم دوست دارم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 19:23 توسط حامد تنهای خالی
|
با مداد رنگي روزه آمدنت را نقاشي ميکنم و جادهايه رفتنت را خط ختي! کسي برايه من نيست. بيا غلط هايه زندگيم را به من بگو و زيره اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دريايي مرا در بر ميگيرد آنجا که تو هستي،مهيها هم نميتوانند بييند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح ميايي؟ کدام چمدن ماله تست؟ کدام دست ترا به من ميرساند؟کدام رز ماله من ميشوي؟بيا که درده دلم را فقط تو ميفهمي

+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 13:35 توسط حامد تنهای خالی
|
خانمی اهل لهستان که چو گلهای گلستان وچنان شمع شبستان وچنان میوه ی بستان رخ وی بود فریبنده و تابنده وزیبنده وآراسته،شد با پسری دوست.چو گردید دو ماهی سپری،دوستی ومهر مبدل به صمیمیت ودلدادگی وعشق شد وعاقبت آمد به میان زمزمه ی عقد زناشوئی ویک روز زن آورد پسر را به کلیسائی ودر پیش کشیشی که کند صیغه ی عقد ی به خوشی بین دو دلباخته جاری.
چون کشیش از پی این کار شد آماده،نگه کرد به داماد وبه ناگاه شد آگاه که آقاست چنان مست که عقلش شده ازدست،لذا روی به زن کرد وبه وی گفت که:((اومست شراب است وچنان منگ و خراب است که نه عقل به سر دارد ونه زور به پا.بین دو عاشق که یکی بیخود ولایعقل ومست است یقیناً نتوان بست کنون عقد زناشوئی و امروز صلاح تو در این است که او را ببری،روز دگر پیش من آری.))
آن دو رفتند از آن جا وپس از روز دگر بار دگر رو به کلیسا بنهادند و کشیش آمد واین مرتبه هم چون که بر آن مرد نظر کرد وزبوی دهنش گشت خبردار که او باز چنان مست وخراب است و پریشان که سرش روی تنش بند نگردد،دگر این بار به کلی عصبانی شد و از آنگونه که دانی شد و رو کرد به زن گفت که:(( امروز هم این مرد چنان مست و خراب است که داده است شعور وخرد ازدست و نبایست که من صیغه بخوانم.))
زن از این حرف دگر طاقت وآرام زکف داد وبه رنج وتعب افتاد وبرآشفت وبه وی گفت:((سخن های شما جمله صحیح است ودرست است ولی من چه کنم؟درد در این جاست که از مغزش اگرنشئه ی مستی پرد و بر سر عقل آید و هشیار شود،در ندهد تن به زناشوئی و خواهد شد از این کار فراری.))
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 19:41 توسط حامد تنهای خالی
|
دارد چه بر سرم می آید ؟
چشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانیه ها لحظه هایم را اعدام کنند
کم آورده ام
نا توان شده ام در برابر روزها
! خسته تر از آنم حرفی بزنم، یا گاهی داد تا شاید کمی سبک شوم
تنهاییم هر روز پر رنگتر می شود
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت !؟
اینجا کسی نیست برای حرف زدن
یا حتی اگر کسی هم باشد
حرفهای من از جنس دیگری است
! کسی چیزی نمی فهمد از آن
ولی
ولی دلم می خواست کسی بود و می فهمید تنهایی چه دردی دارد
وقتی دلم تو را می خواهد و هیچ گاه نیستی
بعضی وقتها آرزو می کنم کاش خیال بودنت هم هرگز نبود
! کاش نبودی
کاش نبودی تا من هر روز و هر لحظه احساس دلتنگی نکنم
دستانم را در هوا رها می کنم
ولی نیستی
نیستی تا آنها را بگیری
نیستی تا باورم شود هنوز هم هستم
... چه سخت می گذرد بر من
دلم می خواهد پشت پا بزنم به هر آنچه بوده و هست
من احساساتم را کشته ام
چه دردی می کشند
من به خودم و احساساتم خیانت کرده ام
آنها توان اینهمه سختی را نداشتند
دردم می آید
من درد دارم
هی من، می بینی
دیگر تو را هم برای خودم ندارم
چقدر تنهایم
تنهای تنها
ولی آخر دوست داشتن تو چیز دیگری است
دوستت دارم
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386 18:14 توسط حامد تنهای خالی
|
باران نمي شوم 
که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد
تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.
ابر مي شوم
که از نگراني يک روز باراني
هر لحظه پنجره را بگشايي
و مرا در آسمان نگاه کني...
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 17:0 توسط حامد تنهای خالی
|
تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه 
دیگه دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن،از ادمايي که ميخوان ماله اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن،از اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي آفتاب ميشه همه چيز يادشون ميره از بچگی عشق رو واسم اینجوری معنی کردن :
عشق لالایی بارون تو شباست /
نم نم بارون پشت شیشه هاست /
لحظه ی شبنم و برگ گل یاس /
لحظه ی رهایی پرنده هاست / لحظه ی عزیز با تو بودنه /
یعنی همه دارو ندار من بسته به تو سکوتم: صدای تو / هوایم :حر نفسات/ دلتنگیم:برای تو/ تنهایم به یاد تو /زندگیم فدای تو پس شیزینی لبخندت , زیبای نگاهت , گرمای دستات , لحظه های ابری بودن دل قشنگت ....
فقط برای من و تنها بامن نه درد و دلات مال دوستان .خندهات مال رهگذران. نگاهت مال بیگانگان عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... پس تا اطلاع ثانوی عشقمو زندونی میکنم پشت هزارتا پنجره نگاهمو پس میگیرم جمله دوستت دارم رو کنج دلم دار میزنم 
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 16:36 توسط حامد تنهای خالی
|